تبلیغات
دنیای یه باکا - ×ماجراهای من و معلم های زبان×

×ماجراهای من و معلم های زبان×

دهم تیر 97 ساعت 13 و 59 دقیقه و 01 ثانیه

مدیر وب: ♛I'm not a bad person♛
ســلام!^0^
خوبین؟:)
به کامنتا جواب میدم^-^
مرسی از دوستای گلم که حالم خوب شد
هستی تروخدا وبتو بزن:(
الان یهویی یه خاظراتی از معلم های زبان اومدن توی ذهنم گفتم بزارمشون:)
اوایل که رفتن زبان. یه خانمی اومد گفت که تیچرمونه
اسمشهم یادمه سجادی بود
خیلی مهربون و خوش اخلاق. با حوصله بید
اصلا بهش میومد 18 19 اینجوریا باشه من که عاشقش بودم
ترم دوم که شدیم بچه ها گریه زاری میکردن و ناراحت بودن که ترم دو معلممون خانم سجادی نباشه!
اما بعد یهویی خانم سجادی معلممون در اومد*-*
ماهم خوشحال شاد بودیم..
یادمه که یروز با بابای گرام دعوام شد:|
بعدم من پکر اومد سر کلاس نشستم:/
از یطرف صورتم زرد شده بود (بخاطر بیماری که دارم)
بی حوصله شده بودم حالم بد بود که یهویی خانم سجادی گفت:
فلانی(فامیل گرامم:|)حالت خوبه؟
نگاه کردم بهش ناراحت بود خداروشکر نمراتم توی ترم هایی که بود عالی بودن
بهش گفتم حالم خوبه
خلاصه از هر ترفندی استفاده میکرد تا منو بخندونه:)
منم دوستش داشتم خیـلی...
ترم 3 که رفتم فکر کردم خانم سجادی میاد ولی یه خانم دیگه وارد شد
خودشو زارعی معرفی کرد
منم دوباره پکر شده بودم که یهو یادم افتاد دفترمو نیاورده بود0____0
از شانس گندی که داشتم....
رفتم پیشش که گفتم خانم من یادم رف دفترمو بیارم:(
که گفت اشکال نداره:)
خوشم اومد ازش خیلی خوب بود بعد فهمیدیم که دانشگاه میره!
باحوصله بود مثل سجادی!
برای روز معلم بهش هدیه دادم و کلی تشکر کرد!
و من رفتم برای ترم 4 که همون زارعی بود
ترم 5 رفتیم به کانون زبان دیگه خانومی اومد گفت من کیانی هستم
کیانی خیلی خوب بود سنگین بود وقتشو هدر نمیداد
ساکت بود رفتارش خوب بود منو دوست داشت
تا اینکه ترم 6 اومد یه خانومی اومد گفت من تیچر جدیدتون هستم
در کمال تعجب حتی فامیلیش هم نگف0__0
اصلا یه جوری بود کل صورت پر از ارایش خوب برای سایه چشم
هزارتا رنگ گذاشته بود:|
منم اولین جلسه یادم اومد مداد توی کلاسورم نیس:/
تا اینکه یکی از هم کلاسای گرام به دادم رسید ...
جلسه ی چهارم دید که من بعدضی از کتابا مو نمیارم یا یادم میره آبروم روبرد
و کلی مسخرم کرد
ازش متنفر شدم
جلسه ی  هفتم یا هشتم یادم نیس که شد من رفتم جلو نشستم دقیقا روبه روی معلم
بعدشم یهویی.. درسو متوقف کرد گفت:
فلانی(یکی از همکلاسیا) چرا اینقدر  مثل لک لک بهم زل میزنید؟
توی دلم گفت"گناه داره آبروش رو برد:|
یهویی فامیلیم رو گفت :
و حتی شما... عین یه چی ذل میزنین به من
جدی جدی میگفت حتی اگه هم شوخی بود بهم بر میخورد
من ادمی بودم که کسی در بارم شوخی چیزی ادامو در بیاره بهم بر میخوره
بچه ها هم ترکیدم از خنده.....
برخورد بهم هزارتا نفرینش کردم
جلسه ی بعدی که سه شنبه بود باید بریم پیشش باایستیم امتحان شفاهی میگرف نکبت:|
اولین نفرم من بودم:/
وقتی اسممو صدا زد نفرینش میکردم که سرم توی کتاب بود
گفتش:
هوی باشمام
ایندفعه دیگه نتونستم به قول خودش لک لک زل بزنم بهش
گفتم:
_خب مگه شما نگفتین که من عین به لک لک زل میزنم بهتون
حالا که زل نمیزنم بازهم میخواین منو ضایع کنین؟
دیگه چکاار کنم؟نکنه میخواین برم براتون بندری برقصم؟
بچه ها زدن زیر خنده...
که خانم قرمز شده بود و بعدم بهم گف که نمره ام رو صفر میکنه
منم بهش گفتم:
-نمیدونم چطوری شما رو یه معلم کردن... واقعا که..
ایندفعه منو انداخت بیرون از کلاس وقتی رفتم خونه به بابا ومامان چیزی نگفتم
جلسه بعدی اخر بود دیگه از کلاس و معلم زبان متنفر شده بودم گفتم که دیگه نمیخوام برم
کلاس زبان.. درسم ضعیف میشه اینطوری... مامان و بابا هم قبول کردن.. که دیگه نرم مدرسه
و بعدم روز اخر که شد بهمون گفت که میخواد مسابقه ی زبان بزاره
من افتادم و یه دختر که من یه کلمه ی آسون گفتم ولی پیچیده که باید حروف انگلیسی رو پیدا کنه
یهویی گف نمیتونم:/
من برنده شدم از شانس گندم حالا نوبت خودش بود که تلافی کنه:|
اونم یه کلمه ی خیلی سخت داد|:
منم حوصله نداشتم فکر کنم توی یه ثانیه ی اول گفتم نمیدونم-.-
اونم گف فلان کلمس خانم ازم دفاع کرد و گفت که قبول نیس و توی درساتون نیستن!
یعنی دهنم عین یه چی باز بود:/
این معلم سنگ دل متنقر از من دفاع کرد از من؟0_0
باور نمیشد:/
 بعدم زنگ خورد و بدون اینکه نگاهی به پشتم بندازم
اولین نفر از در کلاس خارج شدم:))
الانم خیلی وقته بخاطر اتفاقات با این خانم کانون زبان نرفتم:)



نظرات انیمه : ثابت^-^
آخرین ویرایش: یازدهم تیر 97 ساعت 16 و 59 دقیقه و 11 ثانیه



ا